X
تبلیغات
رایتل

یاد مطلبی که ار اینترنت خوندم افتادم که واقعا زبان  حال شهربابکیهاست وطن فروش نیستم ولی واقعیته.   

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

قرار بود دیروز جشن ریواس در منطقه ریواسه شهربابک توسط گروه خوب صداوسیمای کودک به هنرمندی عموپورنگ یا خاله شادونه یا گروهفیتیله برگزار شوداما متاسفانه به خاطر نبود امکانات رفاهی و سرویسهای بهداشتی ونیز خشک شدن ریواس ها برگزار نشد.البته این حرفهای  مردم  بود که گوشه وکنار شنیده میشد.به نظرم  گذاشتن یک کانکس برای سرویسهای بهداشتی میتوانست مشکل را حل کند.شرکت مس  شهربابک مجری برگزاری این جشن بودکه بالاخره دیروز این جشن برگزار شد.این جشن قبلش یه حاشیه هایی به همراه داشت.شایعه کشته شدن عمو پورنگ که قصدداشته بیاد شهربابک هم ازاین دسته بود.آخه یکی نیس بگه عموپورنگ اگه بخادبیاد با هواپیما میاد یا هرچیز دیگری.بنده خدا خودش خبر نداره شهربابکیهای عزیز کشته شدنشو قسم میخورن به همدیگه.دیدم طرف قسم میخوره اخبار شنیده که عمو پورنگ کشته شده ،اینترنت که جستجو کردم به  این خبر برخوردم  سعید جهانیان هنرمند کرجی و بازیگر نقش "آش دایی" برنامه عمو پورنگ پس از یک تصادف سنگین درگذشت. حالا ببین چه مردمی از کاهی کوهی میسازن.   

یاد مطلبی که ار اینترنت خوندم افتادم که واقعا زبان  حال شهربابکیهاست وطن فروش نیستم ولی واقعیته.   

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم.
برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند